خون خورشید
خون میچکد در این شهر
شهری در آیینِ قهر
کفتارِ پیرِ ظالم
….غرق است به قعر در این بحر
به چه میاندیشی؟
به چه میاندیشی؟
به سَبُکباریِ دریا با غزلبازیِ موج
یا به بُردباریِ ساحل در فرود، در پسِ اوج؟
به چه میاندیشی؟
به زُمرّدیِ این آب، نزدیک و حدود
…. یا به چند رنگیِ دریا، در افق، همچو یاقوتی کبود؟
مرا پیدایی
من زِ خود گمشده و بی خبرم
بَس تو را میخوانم، تو مَرا پیدایی
به چه شور و چه شکوهی در تو پنهان شَوَم
….که تو هم شوریده و هم شیدایی
رازِ جهانِ کُرَوی
هر غروبی است طلوع بر دیگری
این بُوَد رازِ جهانِ کُرَوی
گَر تو خواهی جاوِدانِ روشنی
رمز بِباشد راهِ مِهر را پِیرَوی
پرنده ی مهاجر
برای این مهاجر مرغِ هم شیدا، تو جُفتِ جان و تَن شو
به نامِ عشقِ ناپیدا، تو آغوشی بِگُشای و برای من وطن شو