بینِ سطور

در پیِ تاجِ ترانه ره سپردی به غرور
خلق را بیچاره کردی با سرآبی به وفور

سطر به سطرِ شعرِ دیوانم، حریف شمشیروار
شرمِ من نیست گر ندیدی حرفِ هر بینِ سطور

چون به رسمِ مُنجیان، اینم هدی، گفتی بیا
آمدم تا برّ دریا، آن پلی بود بی عبور

می‌زند با چوبِ چوگان، سبزه‌ای آبی‌سوار
بر سرِ فیروزه گوی، در بازیِ اهلِ ظهور

بهرِ یک دریا شدن سی چشمه‌های باغِ مهر
تا به چند باید شود، آن بی‌گناهان چشم کور؟

گرچه تاختی لشکری چند صد هزاران تازیان
می‌شود صدها شعار مغلوبِ یک شعرِ شعور

صد ضیافت‌ها به پایَت، شهسواران هفت رنگ
بیش بادت صد‌ خوشی، کو محفلِ فکر و فکور؟

کو به کو، دریا به دریا، با خیالِ برتری
عاملِ ناکامی‌ات را جو ز آن قومِ صبور

گفتنی‌ها را بگفتی، دیدنی‌ها را ببین
آمدی راه و رسیدی تو به سینایی چو طور

بنگر این لوحِ غزل‌نامه که می‌تابد ز سنگ
بهرِ شاه بیتِ غزل، نه منم تاریکی و نه تو نور

Previous
Previous

دورخیز

Next
Next

اعجاز